شهاب الدين احمد سمعانى

309

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بىبلا باشد محبّت بس محال * لا محاله خار باشد با رطب چند كاهل‌وار گردى هر سويى * وقت آن آمد كه آيى در طلب طاوها بايد كه گردد نقدِ تو * از هَرَب زايد ترا سرّ طرب 18 از كمال لطف الهى بود كه قذاتى در ديدهء روزگار هر عزيزى افتاد تا بازپس‌ماندگان را دستاويزى بود . آدم - عليه السّلام - در سراى عصمت به سر درآمد ، ربّ العزّة اول زلّت تقدير كرد كه سراى ، سراى گناهكاران است تا اگر ضعيفى به سر در آيد نوميد نگردد ، گويد آدم در سراى بقا در دار عطا در مقام امن در منزلگاه كرامت به سر درآمد ، ربّ العزّة عذر وى بپذيرفت . عجب نبود كه اگر ضعيفى در سراى فنا ، در دار بلا ، در عالم اسف و عنا به سر در آيد ربّ العزّة او را هم نگيرد بل عذرش بپذيرد . اى مهتر مهتران از اين حالت خبرى باز ده ، فقال : لو لم تذنبوا لجاء اللّه بقوم يذنبون فيغفر لهم ؛ انّ اللّه لا يتعاظم ذنبا يغفر 19 . شعر من انا عند اللّه حتّى اذا * اذنبت لا يغفر لى ذنبى العفو يرجى من بنى آدم * فكيف لا يرجى من ربّى 20 نوح را اسير نظرى كردند به فرزند كه فرزند بضعهء مرد است و محل محبّت و جگر گوشه و مظنّهء شفقت است ، و آدمى بستهء اوست . و اگرچه روزگار نوح روزگار صلابت بود و عهد طهارت و پاكى بود ، ليكن كسانىاند كه ايشان به نظرى بسته شوند و به چشم زخمى بياويزند . تو اى نوح با صلابت و طهارت خويش در روزگار عقوبت و سخط ما با معاتبت بلا و قهر ما به سوى فرزند بازنگر ، تا اگر پدرى پاك‌دامن به فرزندى شوريده روزگار باز نگرد ، چنگ در دامن نظر تو زند . اى سيّد سادات و اى منبع عزّ و كرامات 21 ! تو از اين نفسى زن : انّ فاطمة بضعة منّى الولد مبخلة مجبنة مخزنة و انّهم لمن ريحان اللّه . شعر لو لا بناتى و سيّئاتى * لطرت شوقا الى الممات اى ابراهيم ! تو اب ملّتى ، و در حلّهء خلّت دولتى ، و ذات نزاهتى ، و عين عصمتى . و ينبوع حشمتى ؛ ما بر تو چيزى خواهيم راند سرّى را . زفان مدحضهء عظيم است و هوا استيلايى صعب دارد ، و مرد به فرج و حلق و زفان خود درمانده است . كسانى كه به مقام تو